تبليغاتX
همه چی از همه جا

همه چی از همه جا
 

ميلاد سرور جوانان عالم، حضرت علي اکبر و روز جوان مبارک باد.

                               



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط شیرین و شیما

 

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود. يه آقايي نشست روي صندلي کنارش و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو مي گرفتم .

 هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت. ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد اه. حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي چه عکس العملي نشون ميده.. هان؟؟؟؟

 آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت. دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.

 اين ديگه خيلي رو ميخواد... خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود، بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر مي کرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اون آقا ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره!!!

چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست سنگ بعد از اين که پرتاب شد. دشنام بعد از اين که گفته شد. موقعيت بعد از اين که از دست رفت و زمان بعد از اين که گذشت و سپري شد.

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط شیرین و شیما

 

فصل مجازهاست

بهار روزی رویا خواهد شد

و چهار راه فصول هم.

زمین گرمش است، تب دارد

دانه ها گیج شده اند

وحنای تقویم این وسواسی پیر

که طوطی وار عدد سی را برای پایان اسفند تکرار می کند

دیگر رنگی ندارد

و اول بهار می تواند روزی از روزهای ماه بهمن باشد.

فصل مجازهاست

بهار نمایشگرها، ال سی دی و پلاسما

و تلفن های همراه که زود به زود نو می شوند

تو می توتنی مرا نبینی و برایم پیامک بفرستی :

"سال نو مبارک"

و من می توانم عکس سفره هفت سین را

با خنده زورکی ام برایت ام ام اس کنم

و با پی ام تری یا فور

آواز گنجشک ها را برای روز مبادا نگه دارم

روزی که صدای پرنده ها خاطره خواهد شد

و هیجان دیدن پروانه ها در دشت های پرگل هم.
تو ترجیح می دهی ساعت ها پای تلویزیون بنشینی

و سریال خارجی "گمشدگان" را بی وقفه تماشا کنی

بی آنکه بدانی

در آخر این تویی که گم شده ای.

فصل مجازهاست

و شهر الکترونیکی هدیه ی آن مرد روستایی است

که می خواهد حتی حج را مجازی کند

و احساس طواف را با عینکی در من برانگیزد.

روستا و شهر هرچه ندارد

حتی هوا، اشکالی ندارد

باید آی تی را جا انداخت !

باید تلفن همراه داشت

تا ناجیه و صادق وقتی گوسفندان را به چرا می برند

برای هم بلوتوث شهری های متمدن را بفرستند

و جوک های بی مزه شان را

و گوگل را جستجو کنند

باید سرگرم شد

حتی اگر زمین گرم و گرمتر شود

حتی اگر علفها و گوسفندها کم تر شوند.

فصل مجازهاست

بچه ها گرمای رایانه را به خنکای آبشارها ترجیح می دهند

و ما دیگر به پیک نیک نمی رویم

دسته جمعی ناهار نمی خوریم و "وسطی" بازی نمی کنیم.

امسال بچه ها عیدی شان را

از اسطوره های اروپایی بازی وارکرفت خواهند گرفت

صورت مسخ شده شان را

که با خشمی دیوانه بار بر دکمه های کیبورد می کوبند

آنها غذا نمی خورند، آب نمی خواهند

و دست به آب نمی روند تا جنگ را نبازند.

فصل مجازهاست

میکرومدارها و کریستال های مایع

که باید زیاد تولید شوند

حتی اگر به قیمت روییدن کاج ها در خاک های منجمد قطب باشد

حتی اگر گوزن های شمالی کم شوند

حتی اگر همه مسموم شویم.

چرا فکر می کنی فقط نهنگ ها دسته جمعی خودکشی می کنند ؟

شاید تو به زودی

مسافر کشتی بدون نوحی باشی

در صلحی سبز !

در این کره

که قرار است دیگر بیشتر آبی باشد تا خاکی...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط شیرین و شیما

 

‌گروه هتل‌هاي كيش – معرفي و رزرو هتل

http://www.kishhotels.org

 

مركز رزرواسيون هتل‌هاي كيش

http://www.kishhotels.ir

 

هتل فانوس

http://www.fanooshotel.com‌

 

هتل تعطيلات

‌http://www.tatilathotel.com

 

هتل داريوش

‌http://www.dariushgrandhotel.com‌

 

هتل سان‌رايز

‌http://www.kishsunrisehotel.com‌

 

هتل مريم

http://www.maryamhotel.com|‌

 

هتل ارم

http://www.eramkish.net‌

 

هتل صدف

‌http://www.sadafkish.com‌

 

هتل شايان

http://www.shayanhotel.ir‌

 

هتل آبادگران ايران

http://www.abadgaraniran.com



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط شیرین و شیما

 

بانک اقتصاد نوين

http://www.enbank.ir

 

بانک پارسيان

http://www.parsian-bank.com

 

بانک پاسارگاد

http://www.bankpasargad.com

 

بانک کارآفرين

http://www.karafarinbank.com

 

بانک سامان

http://www.sb24.com

 

بانک سرمايه

http://www.sbank.ir

 

موسسه مالي و اعتباري قوامين

http://www.ghavamin.com

 

موسسه مالي و اعتباري مهر

http://www.mehr-fci.ir

 

موسسه مالي و اعتباري سينا

http://www.sinabank.ir



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط شیرین و شیما
 

سلام به دوستای عزیز این بار یه تست هوش براتون گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد.


 

باید پس از خواندن سوال در عرض فقط ۱۰ ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.


1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟


2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟


3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟


4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟


5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟


6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟


7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟


8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟


9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟


10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟



ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش:


7 تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد

برای دیدن پاسخ تستها به ادامه مطلب بروید!

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط شیرین و شیما

 

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند.
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند.
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند.
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند.

ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند.
وطناب گاهواره ام را مادرم ، که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد.

باتو، دریا با من مهربا نی می کند.
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند.
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند.
باتو، من با بهار می رویم.
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم.
باتو، من درشیره ی هر نبات میجوشم.
باتو، من در هر شکوفه می شکفم.
باتو، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم.
باتو، من در روح طبیعت پنهانم.
باتو، من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.
باتو، من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم.
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند.
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند.
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند.
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد.
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند.
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند.

بی تو،  دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد.
بی تو، پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند.
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است.
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند.
بی تو، من با بهار می میرم.
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم.
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.
بی تو، من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم.
بی تو، من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

 

« دکتر علی شریعتی »

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط شیرین و شیما

 

ایام عزاداری سالار شهیدان را به شما عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت عرض می کنیم.

 

دوستای مهربون بیاین همگی برای نجات مردم مظلوم غزه دعا کنیم.

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط شیرین و شیما

 

السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

 

 

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

 

 

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده ی پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود

 

حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد .

 لطفا برای دیدن بقیه اس ام اس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 توسط شیرین و شیما

 

            

                                         

 

                خلاصه‏اى از واقعه غدير

                         اعلان عمومى براى سفر حج

در سال دهم هجرت،به دستور الهى آخرين سفر پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه

براى تعليم حج و اعلام ولايت ائمه عليهم السلام آغاز شد.در اين سفر بيش از

يكصد و بيست هزار نفر آنحضرت را همراهى كردند كه در شرايط آن زمان سابقه نداشت.

بلافاصله پس از پايان مراسم حج،اعلام شد همه حجاج از مكه خارج شوند و براى

برنامه‏اى مهم در غدير خم كه كمى قبل از محل جدا شدن كاروانها بود حضور يابند.

سه روز پس از پايان مراسم حج، سيل جمعيت به سوى غدير حركت كردند.

 

                               اجتماع عظيم در غدير

 

با رسيدن به محل موعود،فرمان توقف از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شد

و مركبها از حركت ايستادند و مردم پياده شدند و هر كس جائى براى توقف سه روزه آماده كرد.

به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار زير چند درخت

كهنسال را آماده كردند و روى درختان، پارچه‏اى به عنوان سايبان قرار دادند.

در زير سايبان، منبرى به بلندى قامت پيامبر صلى الله عليه و آله از سنگها و

روانداز شتران ساختند به طورى كه حضرت هنگام خطبه بر همه مردم مشرف باشند.

هنگام ظهر، پس از اداى نماز جماعت، پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر ايستادند

و امير المؤمنين عليه السلام را فرا خواندند تا بر فراز منبر در سمت راست حضرت بايستند.

قبل از شروع خطابه،امير المؤمنين عليه السلام بر فراز منبر يك پله پائين‏تر در طرف راست

آنحضرت ايستاده بودند.

 

سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله

 

پيامبر صلى الله عليه و آله نگاهى به سمت راست و چپ جمعيت نمودند و

منتظر شدند تا همه مردم در مقابل منبر اجتماع كنند.سپس سخنرانى تاريخى

و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.         

با در نظر گرفتن اين شكل خاص از منبر و سخنرانى كه دو نفر بر فراز منبر

در حال قيام ديده مى‏شوند به استقبال سخنان حضرت مى‏رويم

كه آنرا مى‏توان در يازده بخش ترسيم نمود:

پيامبر صلى الله عليه و آله در اولين بخش سخن به حمد و ثناى الهى پرداختند

و صفات قدرت و رحمت خداوند را ذكر فرمودند

و به بندگى خود در مقابل ذات الهى شهادت دادند .                                                                                       

در بخش دوم، حضرت سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند

كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب عليه السلام ابلاغ كنم،

و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرسانده‏ام و ترس از عذاب او دارم .                                                                                                                                          در سومين بخش، حضرت امامت دوازده امام عليهم السلام را تا آخرين روز دنيا اعلام نمودند

تا همه طمعها يكباره قطع شود.از نكات مهم در سخنرانى حضرت،

 اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها در طول زمانها و در همه مكانها

و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود و نيابت تام ائمه عليهم السلام را از خدا و رسول

در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند .

براى آنكه هر گونه ابهامى از بين برود و دست منافقين از هر جهت بسته باشد،                                                                                              

در بخش چهارم خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله با دستهاى مبارك

بازوان امير المؤمنين عليه السلام را گرفتند و آنحضرت را از جا بلند كردند

تا حدى كه پاهاى آنحضرت محاذى زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت.

در اين حال فرمودند:

«من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر

من نصره و اخذل من خذله»،

«هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده‏ام اين على هم نسبت به او

صاحب اختيارتر است.خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار

هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند».

سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهم السلام اعلام فرمودند

و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.

در بخش پنجم حضرت صريحا فرمودند:

«هر كس از ولايت ائمه عليهم السلام سرباز زند اعمال نيكش سقوط مى‏كند

و در جهنم خواهد بود».

بعد از آن شمه‏اى از فضائل امير المؤمنين عليه السلام را متذكر شدند.                                                                                                                                     مرحله ششم از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله جنبه غضب الهى را نمودار كرد.

حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند:« منظور از اين آيات عده‏اى

از اصحاب من هستند كه مأمور به چشم‏پوشى از آنان هستم،

ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين و مخالفين و خائنين و مقصرين حجت

قرار داده است و چشم‏پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست ».

سپس به امامان گمراهى كه مردم را به جهنم مى‏كشانند اشاره كرده فرمودند:

« من از همه آنان بيزارم ».اشاره‏اى رمزى هم به«اصحاب صحيفه ملعونه» داشتند

و تصريح كردند كه بعد از من مقام امامت را غصب مى‏كنند و سپس غاصبين را لعنت كردند.          

در بخش هفتم، حضرت تكيه سخن را بر اثرات ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام

قرار دادند و فرمودند: « اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد شيعيان اهل بيت عليهم السلام

هستند». سپس آياتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت كردند

و آنها را به شيعيان و پيروان آل محمد عليهم السلام تفسير فرمودند.

آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت نمودند و آنها را به دشمنان آل محمد عليهم السلام

معنى كردند.                                  

در بخش هشتم مطالبى اساسى درباره حضرت بقية الله الاعظم

حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرتش

اشاره كردند و آينده‏اى پر از عدل و داد به دست امام زمان عجل الله فرجه را

به جهانيان مژده دادند.                                                                                             

 در بخش نهم فرمودند: پس از اتمام خطابه شما را به بيعت با خودم و سپس

بيعت با على بن ابى طالب عليه السلام دعوت مى‏كنم. پشتوانه اين بيعت آن است

كه من با خداوند بيعت كرده‏ام و على هم با من بيعت نموده است.

پس از اين بيعتى كه از شما مى‏گيرم از طرف خداوند و بيعت با حقتعالى است.                             

در دهمين بخش، حضرت درباره احكام الهى سخن گفتند كه مقصود بيان

چند پايه مهم عقيدتى بود:

از جمله اينكه چون بيان همه حلالها و حرامها توسط من امكان ندارد

با بيعتى كه از شما درباره ائمه عليهم السلام مى‏گيرم بنوعى حلال و حرام را

تا روز قيامت بيان كرده‏ام. ديگر اينكه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر،

تبليغ پيام غدير درباره امامان عليهم السلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى

از مخالفتشان است.    در آخرين مرحله خطابه، بيعت لسانى انجام شد.

حضرت با توجه به آن جمعيت انبوه و شرائط غير عادى زمان و مكان و

عدم امكان بيعت با دست براى همه مردم، فرمودند:

« خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم».

 سپس مطلبى را كه مى‏بايست همه مردم به آن اقرار مى‏كردند تعيين كردند

 كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهم السلام و عهد و پيمان

بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود.

در ضمن بيعت با دست هم حساب مى‏شد زيرا حضرت فرمودند:

 « بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مى‏كنيم».

بيعت عمومى

پس از اتمام خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله، دو خيمه بر پا شد

كه در يكى خود آن حضرت و در ديگرى امير المؤمنين عليه السلام، جلوس فرمودند.

مردم دسته دسته وارد خيمه حضرت مى‏شدند و پس از بيعت و تبريك،

در خيمه امير المؤمنين عليه السلام حضور مى‏يافتند و با آن حضرت بيعت مى‏كردند

 و تبريك مى‏گفتند. زنان نيز، با قرار دادن ظرف آبى كه پرده‏اى در وسط آن بود بيعت نمودند.

به اين صورت كه امير المؤمنين عليه السلام دست مبارك را در يك سوى پرده داخل آب

قرار مى‏دادند و در سوى ديگر زنان دست خود را در آب قرار مى‏دادند.

وقايع سه روز در غدير

در طول سه روز توقف در غدير، پس از ايراد خطابه چند جريان به عنوان تأكيد

و به نشانه اهميت غدير به وقوع پيوست كه شرح آن چنين است:                                                                                   

پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مراسم، عمامه خود را که « سحاب» نام داشت

به عنوان افتخار بر سر امير المؤمنين عليه السلام قرار دادند.

حسان بن ثابت از پيامبر صلى الله عليه و آله در خواست كرد تا در مورد غدير

شعرى بگويد و با اجازه حضرت اولين شعر غدير را سرود.

جبرئيل عليه السلام به صورت انسانى ظاهر شد و خطاب به مردم فرمود:

« پيامبر براى على بن ابى طالب عهد و پيمانى گرفت كه جز كافر به

خدا و رسولش آنرا بر هم نمى‏زند ». مردى از منافقين گفت:

« خدايا اگر آنچه محمد مى‏گويد از طرف توست سنگى از آسمان

 بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست». در همين لحظه سنگى از آسمان

بر سر او فرود آمد و او را هلاك كرد و اين معجزه غدير تأييد الهى را بر همگان روشن كرد.

پس از سه روز مراسم پر شور غدير پايان يافت و آن روزها به عنوان « ايام الولاية »

در صفحات تاريخ نقش بست. مردم پس از وداع با پيامبرشان و معرفت كامل

به جانشينان آن حضرت تا روز قيامت، راهى شهر و ديار خود شدند.

خبر واقعه غدير در شهرها منتشر شد و به سرعت شايع گرديد

و خداوند بدينگونه حجتش را بر همه مردم تمام كرد.

                    

    

         

 

عيد کمال دين، سالروز اتمام نعمت و هنگامه

اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام

بر شيعيان وپيروان ولايت خجسته باد.

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط شیرین و شیما

  

  عیدتون مبارک

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط شیرین و شیما

 

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارومین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت : کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغیر نخواهد داد.
لیلی قصه ات را عوض کن.
لیلی اما ترسید.
لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست،
لیلی زندگی است لیلی زندگی کن .
اگر لیلی بمیرددیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود ه از لیلی های ساده گمنام.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است،
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان...

 

       



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 توسط شیرین و شیما

بانک ملی ایران

http://www.bmi.ir

 

بانک صادرات

http://www.bsi.ir

 

بانک تجارت

http://www.tejaratbank.ir

 

بانک سپه

http://www.banksepah.ir

 

بانک ملت

http://www.bankmellat.ir

  

بانک رفاه

http://www.bankrefah.ir

  

بانک مسکن

http://www.bank-maskan.ir

  

بانک کشاورزی

http://www.agri-bank.com

 

بانک صنعت و معدن

http://www.bim.ir

  

بانک توسعه ی صادرات ایران

http://www.edbi.ir

  

پست بانک ایران

http://www.postbank.ir



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387 توسط شیرین و شیما

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط شیرین و شیما

سلام

خیلی خیلی خیلی خیلی خوش اومدید به وبلاگ ما، قراره که همه چی از همه جا براتون اینجا بذاریم، از  sms، عکس، شعر و .... گرفته تا هر چی که فکرشو بکنی.

به هر حال امیدواریم اوقات خوبی رو اینجا سپری کنید.

منتظرتون هستیم، منتظر ما باشید.....



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 توسط شیرین و شیما
میلاد معطر گل و نور و طراوت، ایثار و عشق و اخلاص، شاه بیت لطیف غزل دلنشین افرینش، شکوفایی هشتمین گل بوستان ولایت، حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع) ، را به پیشگاه مقدس آقا امام زمان و شما و کلیه عاشقان تبریک می‌گویم.


 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط شیرین و شیما
درباره وبلاگ

سلام
خیلی خیلی خیلی خیلی خوش اومدید به وبلاگ ما، قراره که همه چی از همه جا براتون اینجا بذاریم، از sms، عکس، شعر و .... گرفته تا هر چی که فکرشو بکنید.
به هر حال امیدواریم اوقات خوبی رو اینجا سپری کنید.
منتظرتون هستیم، منتظر ما باشید.....

bahar 20